|
مرا با خود نبرد اما شکست و خرد کرد اما
دل من تنها بود "فریبا شش بلوکی"( من نیستما)
زنی را می شناسم من "فریبا شش بلوکی" (من نیستما!!)
ميدانم
می دوم، می دوم و همچنان می دوم. بدون آنکه به عقب نگاهی کنم، باز هم می دوم، نباید به عقب برگردم، نمی توانم به عقب برگردم!! نباید او حتی لحظه ای دیگر،مرا ببیند،نباید پشیمان شود، نباید بازگردد. باید بدوم،باید فرسنگ ها دور شوم تا دیگر مرا به یاد نیاورد....می دوم،می دوم و باز هم می دوم.... عشقی که مرا نادیده گرفت را می گذارم و می دوم....باز هم می دوم.... تا ته سراشیب دنیا بی هدف خواهم دوید تا او احساس آرامش کند. ۹/شهریور/۸۸
گریه کنم یا نکم حرف بزنم یا نزم من از هوای عشق تو دل بکنم یا نکنم با این سوال بی جواب پناه به آینه می برم خیره به تصویر خودم، می پرسم: از کی بگذرم؟! یه سوی این قصه تویی،یه سوی این قصه منم بسته به هم وجود ما تو بشکنی،من می شکنم گریه کنم یا نکنم حرف بزنم یا نزنم من از هوای عشق تو دل بکنم یا نکنم نه از تو میشه دل برید نه با تو میشه دل سپرد نه عاشق تو میشه موند نه فارغ از تو میشه موند هجوم بن بستو ببین هم پشت سر هم رو به رو راه سفر با تو کجاست؟! من از تو می پرسم بگو!! بن بست این عشق رو ببین هم پشت سر هم رو به رو راه سفر با تو کجاست؟! من از تو می پرسم بگو!! گریه کنم یا نکنم حرف بزنم یا نزنم من از هوای عشق تو دل بکنم یا نکنم تو بال بسته ی منی من رقص پرواز توام برای آزادی عشق از این قفس من چه کنم؟! گریه کنم یا نکنم حرف بزنم یا نزنم من از هوای عشق تو دل بکنم یا نکنم آهنگ گوگوش که نمی دونم شاعرش کیه
گل من گوش كن عزيزم نكنه يه وقت شكستي، برای اولین و آخرین
بدجوری دیوونتم من فکر نکن این اعترافه همیشه نبودن تو میکنه منو کلافه می دونم نبودن من واسه تو فرقی نداره....
لودویک فان بتهوون فرشته ی من،تمام هستی و وجودم،جان جانانم. امروز تنها چند کلمه، آن هم با مداد برایم نوشته بودی که تا قبل از فردا وضعیت جا و مکان تو مشخص نمی شود. چه اتلاف وقت بیهوده ای! چرا باید این غم و اندوه عمیق وجود داشته باشد؟ آیا عشق ما نمی تواند بدون اینکه قربانی بگیرد ادامه پیدا کند؟ بدون اینکه همه چیزمان را بگیرد؟ آیا میتوانی این وضع را عوض کنی-اینکه من تماماٌ به تو تعلق ندارم و تو هم نمیتوانی تمام و کمال از آن من باشی؟ ارادتمند تو ،لودویک ۶جولای ۱۸۰۶
حدود ۴سال پیش که نوشتن این وبلاگ رو شروع کردم، خیلی از دوستان وآشنایان مسخره ام کردن.حتی بعضی ها هم لطف کردن و گفتن بیشتر شبیه یه دفتر شعر ِتا وبلاگ!! اما من دوست داشتم شعرا و مطالب مورد علاقه ام رو اینجا بنویسم،گاهی هم داستان های خودمرو اینجا می نوشتم و دوستای نویسنده و شاعر عزیزم بسیار مورد تمسخر و توهین قرار می دادن (عوض گرفتن دست یه نوپا!!!!). خب شاید لطف همین دوستان بخش زیادی از ذوق نوشتن من رو کور و احساس ضعف رو در وجودم تقویت کرد. البته به خاطر سنگینی درسا و کارای دانشگاه هم کم فرصت دارم بهش رسیدگی کنم. فکر می کردم مطالب وبلاگم باید خیلی کتابی،ادبی و قلمبه سلمبه باشه،شاید چون تو اون دوره وبلاگ اکثر اطرافیانم این طوری بود!!اما این روزا با وبلاگ دوستایی آشنا شدم که تازه شروع به نوشتن کردن ولی راحت می نویسن و شاید وبلاگشون مثل دفتر خاطرات من می مونه، خیلی خوشم اومد و حس نوشتن و حفظ وبلاگم در من تقویت شد،جا داره ازشون تشکر کنم. والبته از دوستی که از شیراز برام e-mail زده و منو دوست شاعر و شعر دوست خطاب کرده( گرچند که من شاعر نیستم) برام نوشته که در خلوت ها و دل تنگی های شبانه اش به وبلاگ من (و چند وبلاگ دیگه) پناه می آورده و حالا می خواد کتاب چاپ شده اش رو برام بفرسته. خیلی از خوندن این میل به وجد اومدم و خوشحال شدم،چون احساس کردم هنوز نوشته هام روی آدما تأثیر می ذاره. پس نهایت سعی ام رو می کنم تا بخش نویسندگی مغزم رو از خواب زمستونی بیدار و دوباره شروع به کار کنم. برای این کار نیاز به یاری همه ی شما دوستانم دارم.... به امید خدا.... فریبا فروردین ماه یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت
چشمان زیبایت را دوست دارم ای اوج هستی. ای که تمام خاطراتم در قلب سبز و زیبایت تداعی می شود. امشب از آسمان نیلی دلم با تو سخن می گویم و بارها نامت را به زبان می آورم. ستارگان را همچو مرواریدهای درخشان به تو تقدیم می کنم و همچو آهوی خسته به جنگل سبز چشمانت پناه خواهم آورد. از جنگل سبز چشمانت عبور می کنم و عاشقانه به باغ دلت پناه می آورم و وجود شقایق های سرخ را همچو ستارگان آسمانی باور می دارم و مانند نگینهای درخشنده رهسپار آسمان آبیت می شوم. نازنین،امشب به سراغت خواهم آمد و ستارگان آسمانی را همچو نگین های درخشنده در دستانت خواهم گذاشت. همه وجودت هستی من است و ای که همه خوبیهایت را در وجود خود احساس می کنم و همیشه صدای مهربانت را در سبزه زار ذهنم تداعی خواهم کرد.... "لیلا حاتمی"
یعنی یه قالب خوب و مورد پسند من پیدا نمی شه؟!!! خسته شدم !!!!!!!! فعلا این قالب موقت رو می زارم تا ببینم چی پیدا می کنم!!
سلام به شدت درگیر امتحانات و کنکور ارشدم از اپدیت نشدن وبلاگم بسیار شرمنده ی دوستان و خودم هستم برام دعا کنید.... به امید دیدار دوباره....
ما آدما هيچ وقت نمي تونيم همديگرو بشناسيم خيلي هامون حتي هيچ وقت سعي هم نمي كنيم كه متوجه بشيم تو دل عزيزترين كسانمون چي مي گذره!! خيلي جالبه ، چند روز پيش داشتم در مورد مشغله ي فكريم با نزديكترين و صميمي ترين دوستم كه از اول ابتدايي با هم دوستيم ،دقيقاً ۱۶ ساله، صحبت مي كردم؛ حرفام كه تموم شد يه مكثي كرد و بعدِ چند لحظه بهم گفت" تو چه آدم جالبي هستي!! تا حالا اين چيزا رو ازت نشنيده بودم!!" و اونجا بود كه من با خودم فكر كردم وقتي اين دوست كه ۹۰٪ حرفها و زندگي منو مي دونه اينو ميگه، اگه يه شخصي جز اون يه روز كنجكاو بشه و دفترهاي خاطرات منو بخونه....اونوقت با خودش چي فكر مي كنه؟! حتي اگه اون اشخاص پدر و مادرم باشن!! چون كنج هاي خصوصي زندگي منو فقط اون دوست مي دونه!!وقتي اون ميگه تا حالا اينا رو ازت نشنيدم....ديگه از ديگران چه انتظاري ميشه داشت!! مي خوام از اين لحظه به بعد به جاي ظاهر حرف ديگران، خودم رو جاشون بزارم و باطن حرفها و احساساتشونو درك كنم؛ مطمئنم اين طوري ارتباط عميق تري باهاشون برقرار مي كنم. دردها و حرف هاي نگفته ي زيادي در جاي جاي ذهن و دلِ همه ي ما هست....كاش ديگران درك مي كردند.
میون موج و طوفان و تلاطم
تو دست باد سرد بی ترحم رها از بغضم و از خستگی ها منم من صخره ای آرام و مغرور همیشه همدم باد و تگرگم صدای زخمیه میلاد و مرگم تنم محکومیه شلاق ابراست دلم آبی تر از مجای دریاست یه عمره خواب خورشید و می بینم که تو آغوشه سنگیم خونه کرده نگاهم رو به فرداهای زیباست تب رفتن منو دیوونه کرده اگه فریاد طوفان تو گلومه اگه شب سایه سایه رو به رومه اگه عمری اسیره انتظارم اگه راهی بجز موندن ندارم منم من آخرین اسیر این زمین که حتی یک نفس بیرون نمیشم تنم زخمی ترین دلم تنها ترین ولی با بغض شب هم خونه می شم هنوزم چشم به راه یک نسیمم تا دستاشو توی دستام بگیرم هنوزم عاشق بارون و دریام نمی ترسم اگه عاشق بمیرم منی که از تبار نسل کوهم نمی تونم که با موجا یکی شم منم من صخره ای آرام و مغرور که تسلیم شب و طوفان نمی شم
اسفند ماه گذشته بعد از كلي تلاش و سختي و بدو بدو، يه نمايشگاه از آثار نقاشي و سراميكم تو دانشگاه( آزاد اسلامي واحد دامغان )برگزار كردم. از همه ي دوستام و مسئولين كه واقعا نهايت همكاري رو كردن ممنونم؛ اگه بخوام اسم ببرم زيادن ولي اينطوري بگم كه از بچه هايي كه تو نصب و جمع كمك كردن ( مخصوصا همخونه ايه عزيزم)، دوستايي كه وقتي كلاس داشتم به جاي من مراقب بودن، دوستان عزيزي كه دايم ميومدن و شكلات مي خوردن و در مي رفتن ( كه البته نوش جونشون ) ، يا اونايي كه مي يومدن و فقط نظرات رو مي خوندن و اي دريغ از يك نظر نوشتن!!، تمام اساتيد كه خيلي بهم لطف دارن ، حراست محترم دانشگاه كه واقعا كمك كردن و اگه نبودن نمي شد، و دفتر فرهنگ دانشگاه و .... نهايت تشكر و سپاس رو دارم. از همه ي اينا مهم تر و مهم تر تشويق ها و آموزش ها ي پدر و مادر مهربونم كه اگه آموزش و راهنمايي هاي اين استادهاي عزيزم نبود نمايشگاه كه سهل هيچ كاري از پيش نمي بردم؛ البته پشتيباني هاي داداشيم رو هم فراموش نمي كنم. در كل برگزاري اولين نمايشگاه انفرادي اونم تو محيط دانشگاه تجربه ي خيلي خوبي بود و البته جالب، شنيدن نظرات ديگران از زاويه هاي مختلف و نقدهاي نه چندان هنريه بعضي هاشون. عکس های نمایشگاه رو هم نمی دونم چرا نمی تونم الان بزارم اما به محض اینکه موفق شدم عکس هم میزارم. "ممنون"
بالاخره امتحانا تموم شد و طبق معمول کشنده تر از خود امتحانا انتظار اومدن نمراتشه!!
با اینکه ترم سختی بود ولی خاطرات خوبی از ترم ۵ دانشگاه برام موند.... شبای امتحانو تا صبح بیدار موندن، به شکل غیر طبیعی برف اومدن و تا صبح برف بازی کردن، بعد ۵ ترم پیدا کردن دوستای جدیدو به طور عجیبی باهاشون صمیمی شدن.... همه و همه خاطراتی شدن که برای همیشه می مونن. امیدوارم منم برای اونا خاطره انگیزو موندگار باشم، البته با اینکه فکر از دست دادن هرکدوم از دوستام عذاب آوره ولی نهایت سعی ام رو می کنم تا با خودخواهی تمام برای خودم نگهشون دارم.... اینم یه شعر از حال و هوای الانم.... به صحرا بنگرم صحرا ته بینم به دریا بنگرم دریا ته بینم به هرجا بنگرم کوه و در و دشت نشان از قامت رعنا ته بینم بابا طاهر اینم یه تفعل به حافظ که همیشه بهش ارادت دارم: صبا به تهنیت پیر می فروش آمد که موسم طرب و عیش و ناز و نوش آمد هوا مسیح نفس گشت و باد نافه گشای درخت سبز شد و مرغ در خروش آمد تنور لاله چنان بر فروخت باد بهار که غنچه غرق عرق گشت و گل به جوش آمد بگوش هوش نیوش از من و بعشرت کوش که این سخن سحر از هاتفم بگوش آمد زفکر تفرقه بازآی تا شوی مجموع بحکم آنکه چو شد اهرمن سروش آمد ز مرغ صبح ندانم که سوسن آزاد چه گوش کرد که باده زبان خموش آمد چه جای صحبت نامحرمست مجلس انس سر پیاله بپوشان که خرقه پوش آمد ز خانقاه بمیخانه می رود حافظ مگر ز مستی زهد ریا بهوش آمد
|
About
مرا عهديست با جانان كه تا جان در بدن دارم Archivesهفته اوّل آبان 1388هفته دوم شهریور 1388 هفته چهارم مرداد 1388 هفته چهارم تیر 1388 هفته سوم تیر 1388 هفته اوّل فروردین 1388 هفته سوم بهمن 1387 هفته سوم آذر 1387 هفته سوم مرداد 1387 هفته سوم تیر 1387 هفته سوم فروردین 1387 هفته سوم بهمن 1386 هفته دوم مرداد 1386 هفته اوّل مرداد 1386 هفته چهارم تیر 1386 هفته دوم فروردین 1386 هفته سوم اسفند 1385 هفته اوّل بهمن 1385 هفته اوّل دی 1385 هفته اوّل مهر 1385 هفته سوم شهریور 1385 هفته دوم شهریور 1385 هفته چهارم مرداد 1385 هفته دوم مرداد 1385 هفته چهارم تیر 1385 هفته دوم تیر 1385 هفته چهارم خرداد 1385 هفته دوم خرداد 1385 هفته چهارم اردیبهشت 1385 هفته سوم اردیبهشت 1385 هفته چهارم فروردین 1385 هفته سوم فروردین 1385 هفته دوم فروردین 1385 هفته سوم اسفند 1384 هفته دوم اسفند 1384 هفته اوّل اسفند 1384 هفته چهارم بهمن 1384 هفته اوّل بهمن 1384 هفته چهارم دی 1384 هفته سوم دی 1384 هفته دوم دی 1384 هفته اوّل دی 1384 هفته چهارم آذر 1384 Links
مهرگان
بی خبری گمراه
قمیشی گاهی خیلی آرامش بخشه |