تبليغاتX
مرا عهدیست با جانان





















مرا عهدیست با جانان

بودن یا نبودن .... مسأله این است!!!!

چون نگهبانی که در کف مشعلی دارد

می خرامد شب میان شهر خواب آلود

خانه ها با روشنایی های رؤیایی

یک بیک در گیرودار بوسه ی بدرود

 

ناودانها ناله ها سرداده در ظلمت

در خروش از ضربه های دلکش باران

می خزد بر سنگفرش کوچه های دور

نور محوی از پی فانوس شبگردان

 

دست زیبایی دری را می گشاید نرم

می دود در کوچه برق چشم تبداری

کوچه خاموشست و در ظلمت نمی پیچد

بانگ پای رهروی از پشت دیواری

باد از ره می رسد عریان و عطر آلود

خیس باران می کشد تن بر تن دهلیز

در سکوت خانه می پیچد نفس هاشان

ناله های شوقشان لرزان و وهم انگیز

 

چشمها در ظلمت شب خیره بر راهست

جوی مینالد که:" آیا کیست دلدارش؟"

شاخه ها نجواکنان در گوش یکدیگر:

" ای دریغا ، در کنارش نیست دلدارش"

 

کوچه خاموشست و در ظلمت نمی پیچد

بانگ پای رهروی از پشت دیواری

می خزد در آسمان خاطری غمگین

نرم نرمک ابر دودآلود پنداری:

 

" بر که می خندد فسون چشمش ، ای افسوس؟"

" از کدامین لب لبانش بوسه می جوید؟"

" پنجه اش در حلقه ی موی که می لغزد؟"

" با که در خلوت به مستی قصه می گوید؟"

 

"تیرگیها را به دنبال چه می کاوم؟"

" پس چرا در انتظارش باز بیدارم؟"

" در دل مردان کدامین مهر جاوید است؟"

" نه ، دگر هرگز نمی آید به دیدارم"

 

پیکری گم می شود در ظلمت دهلیز

باد در را با صدایی خشک می بندد

مرده ای گویی درون حفره گوری

بر امیدی سست و بی بنیاد می خندد.

 

                                                                    " فروغ فرّخ زاد/ دیوار "

+نوشته شده در سه شنبه 3 بهمن1385ساعت8:58 بعد از ظهرتوسط فریبا | |